پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که میدانم او چه کسی است ...!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط غزال
|
گفتي از ياد تو ميرم
نه عزيزم مگه ميشه
به جا چشمام قلبم با توست تا هميشه
فاصله بين من و تو
تا كجا دنباله داره
قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
روز موعود مطمعا باش
كه زياد هم دور نيست
من كنار تو تو مال مني تا هميشه
نميدونم كه كجا و با كه هستي
نميخوامم كه بدونم
با تو من خونه اي ساختم
توي قلبم تاهميشه
مگه تو نخواستي قول من و تو بمونه پابرجا
من كه موندم ولي از تو خبري پيدا نميشه
يه روزي يه وقت يه جايي
چشم من ميوفته تو چشماي تو
اما اون همون خياله كه با من هست تا هميشه
نميخوام كه نا اميدي بشينه تو قلب خستم
چه ديدي خدا رو شايد
بشي مال من تا هميشه
روز موعود مطمعا باش
كه زياد هم دور نيست
من كنار تو تو مال مني تا هميشه
.........
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:5  توسط غزال
|
مناجات 3
در اين ويران سراي سست بنياد....گدايان را مبر يارب تو از ياد
گدايان چشم دل سوي تو دارند....اميد رحمت از كوي تو دارند
به درگاه تو انان آه دارند....همه زين آه با تو راه دارند
شكوه خود پرستي را شكستند....ببزم عاشقي اينك نشستند
دل اين دردمندان شاد گردان....اسيران را ز بند آزاد گردان
عطا كن درد ايشان را دوايي....مريضان را محبت كن شفايي
كرم كن قلبشان را نور بينش....تو اي نقاش نقش آفرينش
ز رحمت جرعه اي بر جرعه نوشان....گناه اين خطا كاران بپوشان
بسوزان تا بسوزند از غم تو....بدم تا زنده گردند از دم تو
بده ياري به خيل بي نوايان....مران از درگه لطفت گدايان
الا اي راحت جانهاي جانها....گل عشقت برويان در نهان ها
شب بيچارگان را روز گردان....به شيطان جمله را پيروز گردان
فقيران را بده خط اماني....زكوي خود به آنان ده نشاني
بود مسكين ز خيل پر گناهان....پناهش ده پناه بي پناهان
برگرفته از كتاب مناجات عارفان اثر حسين انصاريان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:29  توسط غزال
|
مناجات 4
الهي اي صفاي روح و جانم....عنايت كن كه من بي خانمانم
دلم از عشق كويت شاد گردان....ز هر قيدي مرا آزاد گردان
بسوزان اين دلم را در غم عشق....روانم زنده بنما از دم عشق
يكي بلبل به باغ اشتياقم....بناله از غم و دردو فراقم
شده عشق تو يارب پيشه من....اميدم بر تو شد انديشه من
صفاي دل بود ياد تو اي دوست....دل و جانم بود شاد تو اي دوست
اگر در ذلت عصيانم اي يار....اگر من خسته و بي جانم اي يار
اگر افتاده در بند گناهم....اگر سر تا به پا من دود آهم
اگر در چاه خود بيني فتادم....اگر دستي به دست حق ندادم
اگر عمرم فنا شد در گناهان....اگر گشتم ز خيل بي پناهان
اگر خوار و اسيرو مستمندم....اگر نالان و زار و دردمندم
اگر شيطان فريبم داد اي دوست....اگر آهم اگر بيداد اي دوست
خوشم زيرا تو باشي ياور من....كريم و داد خواه و داور من
ببين مسكين دور افتاده از راه....ندارد مايه اي جز اشك و جز آه
برگرفته از كتاب مناجات عارفان اثر حسين انصاريان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:19  توسط غزال
|
خسته شدم از این سکوت از این روند تکراری
از این شب سیاه درد از این بیهوده بیداری
خسته شدم خسته ازت ای قاصد روزای بد
تقویم بی بهار من با جمعه بدون حد
خسته شدم از غیبت حضور هر چی عاشقه
دلم زمین مرده دشت پر از شقایقه
خسته شدم خسته از این شکوه ی کودکانه ام
تو حسرت گفتن یک شاهبیت عاشقانه ام
خستگی توی دل بیاد آیینه تیره تر میشه
اون وقت دیگه نگاه شب خیره و خیره تر میشه
یادش به خیر گذشته ها بعد از ظرا تو کوچه ها
زنجیرارو میباف عمو واسه منو اون بچه ها
حالا گذشته ها رسید به این شبو زنجیر و من
زخمای خنجر رفیق حقیقت تقدیرو من
حالا رسیدم ته خط جمعه من داره میاد
فرهاده فریاد میزنه دیگه نفس در نمیاد
شعر از خانم نرگس خليلي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:4  توسط غزال
|
رميده
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:43  توسط غزال
|
در ابتداي سبز خيال
تصوير تو را
در بهار ذهنيت خويش روياندم
و شکوفه هاي شعر زيباي چشمانت را
در آيينه پرديس آسمان ها قاب کردم
و تمثال ماه تو
مرا،با نگراني مي نگريست
و من ،نا باورانه
به پندار صوري خود،
غرق در اوهام بودم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:33  توسط غزال
|
روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند
روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
بی صدامیمیرند
روزها میگذرند , که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت
روزها میگذرند
که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم
قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود میگویم
اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست
ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی
عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی
روزها می آیند
لحظه ها ازپی هم میتازند
من به خود میگویم
(( مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))
من نيستم
آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:9  توسط غزال
|
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تاحالا
که بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم
داری کجا ها می کشی
با این دل در به در و
قشنگ مهربون من
اینجوری از پیشم نرو
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اینکه چقد آرزومه
پیش چشات کم نیارم
دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو
بری هزار سالم بشه
چشم انتظارت می مونم
بازم برای دل تو
ترانه هامو می خونم
خودت می دونی که تورو
از دل و از جون میخوامت
لیلی عشق من شدی
من مثه مجنون می خوامت
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا
که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم
دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو
زنده یاد ناصر عبداللهی روحش شاد و یادش گرامی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:44  توسط غزال
|